اولین حضور در دهکده المپیک 
خوب یک سال بعد از بازیهای آسیایی مسابقات قهرمانی آموزشگاههای کشور در مجموعه ورزشی آریامهر برگزار می شد . برای هر ورزشکار حضور در این مجموعه و مسابقه دادن یک آرزو و افتخار بود . خواب ورزشکاران دهکده المپیک بود . خوابگاه زیبا با همه امکانات ، در دهکده سالن غذاخوری مجهز ، سینما و مراسم هایی که شبها با حضور استانهای مختلف برگزار می شد بسیار خاطره انگیز است . تمام امکانات مجموعه را برای دیدن مسابقات می رفتیم چقدر برایمان جالب و هیجان انگیز بود .
آن سال برای من سال خوبی بود در پرتاب وزنه توانستم با 9 ماه تمرین شخصی بدون وسیله ، بدون مربی به مقام چهارم کشور دست پیدا کنم و همچنین در پرتاب نیزه به مقام ششم برسم . از آن مسابقات به بعد وزنه ،دیسک ، نیزه در محلات آوردند و تمرینات بصورت منظم تری آغاز شد .
دوومیدانی 
در بازیهای آسیایی تهران با دوومیدانی بویژه پرتاب وزنه –نیزه- دیسک آشنا شدم با توجه به سیستم بدنم و الگوی خوبی که از آقای جلال کشمیری در مسابقات آسیایی گرفتم تمرینات پرتاب وزنه را آغاز کردم . وزنه نداشتیم کسی که با پرتابها آشنایی داشته باشد نداشتیم . در هنرستان یک میله گرد با قطر بزرگ به اندازه 7 کیلو از هنرستان برداشتیم و با آن تمرین می کردم . در سرما ، برف با پرتاب وزنه از شهر تا استادیوم و از استادیوم تا شهر ادامه داشت . یک روز در برف زیاد در استادیوم با گرگ روبرو شدم که با خواست خدا توانستم جان سالم به در ببرم . به هر صورت تمرینات تا عید ادامه پیدا کرد آن سال مسابقات آموزشگاهی استان در ساوه برگزار می شد . من در اسفندماه در مسابقات کشتی شهر ری شرکت کرده بودم که داستان جالبی دارد قرار بود من 74کیلو کشتی بگیرم و دوست من آقای فضلی در 82 کیلو . من به سروزن نرسیدم و چون 75 کیلوگرم بودم واز طرفی آقای فضلی هم در 82 کیلو ، من به ناچار در وزن 90 کیلوگرم شرکت کردم با 15 کیلوگرم کمتر از رقبا . دور اول با ورزشکاری از شهر میزبان یعنی شهرری مواجه شدم . آن زمان مسابقات در سه وقت سه دقیقه ای برگزار می شد . طبیعی بود که تماشاگران شهر ری ورزشکار خود را تشویق کنند . در سه دقیقه اول چند امتیاز از دست دادم . در سه دقیقه دوم هم با توجه به فضای سالن و سنگینی حریف این اتفاق تکرار شد در وقت استراحت آقای فضلی به من گفت : حریف بریده . تو هم چیزی نداری که از دست بدهی منهم واقعاً آماده بودم ، خسته هم نشده بودم . سه دقیقه را حمله کردم امتیاز روی امتیاز و بالاخره او را به پل بردم . تماشاچیان هم ساکت شده بودند و من حریف را ضربه فنی کردم و خوشحال از تشک بیرون آمدم . بعد از دقایقی داوران از من خواستند که مجدداً دوبند کشتی بپوشم و وارد تشک بشوم. ما هم اطلاع نداشتیم به چه منظوری ولی اینکار را کردیم وقتی وارد تشک شدیم با کمال تعجب دیدیم که دست رقیب ما را به عنوان پیروز بلند کردند .
اعتراض ما و سایر مربیان باعث شد تا سرپرست جلسه ای گذاشت و گفت زمانیکه ورزشکار شهری روی پل بوده وقت تمام شده و به علت سروصدا داور مسابقه متوجه اعلام داور میز نشده بنابراین در وقت تمام شده او ضربه فنی شده . بنابراین با امتیاز برنده است . اعتراضات منطقی مربیان سایر شهرها هم به نتیجه ای نرسید و این حق کشی در آن مسابقات به همه حتی ریاست فدراسیون وقت نیز ثابت شده بود . از این مسابقه یکی باخت نصیب من شد و یکی هم ضرب خوردگی شدید دنده راست. حالا با دنده آسیب دیده و برای اولین بار می خواستم در مسابقات دوومیدانی قهرمانی آموزشگاههای استان شرکت کنم . دکتر جابری هم سلامت مرا امضاء نمی کرد . بالاخره با خواهش و تمنا این کار انجام شد و من در مسابقات پرتاب وزنه شرکت کردم. علیرغم آسیب دیدگی و اینکه پس از هر چه پرتاب با اسپری به محل درد کمی آرام می گرفت توانستم اولین مدال قهرمانی را در آن مسابقات برای محلات کسب نمایم وموجی از شادی را در اردوی محلاتیها بیاورم . همان روز از رئیس آموزش وپرورش تلگرافی به ساوه مخابره شد و برایم تبریک فرستاده بودند . از طرف تیم هما هم اعلامیه ای در شهر پخش شده بود و تبریک گفته بودند . در پرتاب نیزه هم علیرغم آنکه حتی برای یک بار نیزه را ندیده بودم تا چه رسد به پرتاب ، به مقام سوم رسیدم و با کسب دو مدال به محلات برگشتم . لذت کسب آن مدالها هیچگاه از ذهنم خارج نمی شود و این کار آغاز جدیدی بود به ورزش قهرمانی من
ورزش باستانی
یکی از محل هائی که من کار می کردم کارخانه موزائیک سازی آهنگران بود از علاقه مندان به ورزش باستانی بود . در کنار کارخانه یک باشگاه باستانی درست کرد که بسیار جالب بود در کنار آنهم تشک کشتی ووسایل پرورش اندام دایر نمود ه بود خوب درکنار کشتی ورزش باستانی جاذبه خاصی داشت مرشد و زنگ و میل و کباده از ورزشهای مورد علاقه ما بود مرشد بی باک درسهای بزرگی به ما داد او از پاسبانهای با ایمان و در عین حال مرشدی توانا بود . در زورخانه با پیشکسوتان خوبی آشنا شدم و از آنها درسهای زیادی آموختم یک روز گفتند رئیس ورزش باستانی ایران شعبان جعفری می خواهد محلات بیاید همه باستانی کاران به استقبال او رفتنند چند گاو هم جلوی او کشتند در زور خانه جای سوزن انداختن نبود . قرار بود یک نفر خیر مقدم بگوید نامه ای دست من دادند و گفتند شما خیر مقدم بگوئید به محض اینکه خواستم شروع به صحبت کنم تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد و به سختی و با عرق ریزان و نمی دانم با چه لحنی آنرا خواندم آن خیر مقدم سخت ترین صحبتی بود که من تا کنون انجام داده ام بعدها فهمیدم این شعبان جعفری همان شعبان بی مخ است
مراسم چهارم آبان
در دوران تحصیل ما یکی از خاطرات به یاد ماندنی ورزشی روزهای چهارم آبان بود چرا که در این روز جشن بزرگی بر پا می شد و همه دانش آموزان را برای این جشن می بردند . مسابقات ورزشی هنری ویژه و ........... از برنامه ها این جشن بود . یکی از برنامه های جذاب برنامه های تشکی بود مانند بوکس ,وجودو کشتی و........... من به نوبه خود این برنامه را خیلی دوست داشتم در دوسال پایان تحصیلی در دوره هنرستان برنامه تشک بعهده من بود یک از برنامه های مورد علاقه مردم حرکات نمایشی جودو بود من 6 نفر که بصورت خم استاده بودند از روی آنها می پریدم و از روی 12 نفر که بصورت سجده و یک درمیان برعکس روی زمین نشسته بودند می پریدم اول یک نفر مرحله دوم دو نفر سه نفر تا 12 نفر که بسیار هیجان انگیز بود از حلقه آتش می پریدم . مسابقه بوکس می دادیم و از طرف مردم هم بسیار مورد تشویق قرار می گرفتیم البته آن زمان به هیچ وجه نه با مسائل سیاسی آشنایی داشتیم و نه کسی در این مسائل با ما صحبت کرده بود ما صرفاً به واسطه ورزش و عشق به ورزش این کار را انجام می دادیم خیلی از مواقع که برای تظاهرات ما را به میدان می بردند بازهم نه از روی مسائل بلکه سیاسی از روی بی علاقگی قراررا برقرار ترجیح می دادیم .
آب دوغ بهتر از آبگوشت 
من حالا 17 ساله هستم با ورزش و درس وکار روزگار را می گذرانیم 0 تمرینات کشتی یک روز در میان مرتب انجام می شد . شاگردان زیادی می داشتم . اما تجربه کم خانوادها هم به من خیلی اعتماد داشتند و برنامه های ما زیر نظر داشتند . هر وقت مسابقه داخلی داشتیم خانواده های زیادی برای تماشا می آمدند . در روزهای تمرین هم خیلی از خانواده های در محل تمرین حضور داشتند در کنار تمرین جلسات خوبی با بچه ها داشتیم و از پهلوانی و صفات پهلوانی مومن بودن و با صداقت بودن و اینکه کشتی گیر باید جوانمرد باشد بزرگترها احترام بگذرد , ..........صحبت می کردیم . در خصوص درس و تحصیل با آنها صحبت می کردیم و خلاصه سعی بر آن داشتیم تا بچه ها پهلوان بار بیایند بچه ها هم به ما خیلی اعتماد داشتند . به حرف ما گوش می کردند خیلی پدرها از طریق ما حرفهایشان را به بچه هایشان می رساندند آنقدر بچه ها با ما انس گرفته بودند که لفظ ما لباس پوشیدن ما راه رفتن ما همه وهمه الگوی برای آنها شده بود بارها امتحان کردیم و عملاًشاهد این الگو برداری بودیم مثلاً بعضی از مواقع ما شلوار گرم و تی شرت می پوشیدیم ودوبند کشتی را روی آن می پوشیدیم می دیدیم بچه ها تقریباً همه این کار را می کنند اگر بچه ها را آقا صدا می زدیم همه یکدیگر را آقا صدا می زدند و اگر داداش صدا می زدیم این موضوع توسط آنها تکرار می شد و این مسئولیت ما را بیشتر می کرد .
نزدیک مسابقات قهرمانی استان بودیم تمرینات ما بیشتر شده بود . صبحهای خیلی زود که هنوز آفتاب نزده بود برای تمرین به کوه و دشت می رفتیم و بعد از ظهر هم در سالن تمرینات را دنبال می کردیم یک روز به بچه ها گفتم کمی به تغذیه خودتان توجه کنید . اگر می شود گوشت بیشتر بخورید چند روز بعد صبح زود در سالن ایستاده بودیم و منتظر بودیم بچه ها برای تمرین بیایند متوجه شدیم خیلی از پدرها آمده اند اول ترسیدم فکر کردم آمده اند با من دعوا کنند که چرا صبح به زودی بچه ها را برای تمرین می آوری . اما بعد از چند لحظه پدرها ضمن تشکر از زحمات ما و اینکه مواظبت بچه ها را می کنیم گفتند ما مشکل داریم چند روزی است که ما فقط باید آبگوشت در منزل درست کنیم و از این بدتر اینکه بچه ها فقط گوشتش را می خوردندو باعث ناراحتی بقیه اعضاء خانواده می شوند شما به بچه ها بگوئید ما را کمتر اذیت کنند من متوجه اشتباه خودشدم . بعد از ظهر در جلسه به بچه ها گفتم من تحقیق کردم گوشت زیاد هم خوب نیست و چون تابستان بود و مردم عادت به آب دوغ خیار داشتند گفتم مثلاً آبدوغ خیار خیلی غذای خوبی است اولاً لبنیات است داخل آن گردو کشمش است سبزیجات است و..............و فکر کردم موضوع را اصلاح کرده ام چند روز گذشت و تعداد پدرهائی که صبح زود در محل سالن جمع شده بودند بسیار زیادتر بود . پس از گفتگو پدرها گفتند حاجی مشکل بیشتر شده نهار و شام که جای خود دارد این بچه ها از ما صبحانه هم آب دوغ خیار می خواهند من و پدرها از کاری که صورت گرفته خندیدم اما درس بزرگی گرفتیم که بچه ها چقدر به حرف وعمل مربیان خود توجه دارند و این نقطه شروع توجه بیشتر در مسلک مربیگری من بود
روفوزه به خاطره نمره ورزش
مربی کشتی که از قم آمده بود آشنایی در محلات نداشت . به رسم شاگردی و اینکه او در شهر ما غریب است سعی می کردیم به او خدمت کنیم . او هم به ما علاقه ویژه ای داشت یک روز می خواست اثاث منزل را به منزل دیگری منتقل کند به ما گفت نمی خواهم غریبه ها به خانه من رفت و آمد کنند شما این کار را انجام دهید ما هم چرخی کرایه و از صبح تا غروب این کار را انجام دادیم .کار که تمام شد گفت حالا که زحمت کشیده اید خرمالوها را برایم بچنید . من بالای درخت رفتم و در حد مقدور خرمالو ها را چیدم تعدادی سرشاخه ها مانده بود به او گفتم اینها را نمی شود چید با چوب آنها را می زنیم گفت نه . منهم کم کم روی شاخه جلو رفتم . قدری که جلو رفتم شاخه شکست و از آن بالا به داخل حوض افتادم . خیس خیس شدیم ولی خوشبختانه آسیبی ندیدم او هم به مناسبت زحمات ما می خواست پول بدهد من ودوستم قبول نکردیم حتی کرایه چرخ را هم از او نگرفیتم او هم یکی یه جفت کفش کشتی دست دوم به ما هدیه داد . بعد از مدتی که تقریباً پایان سال بود مربی کشتی با دوست من ناراحتی پیدا کرد و برخورد نامناسبی با او داشت . از همه بدتر در جمعی گفت من بودم که به شما کفش دادم و.....آن کفشها را به عنوان امانت داده بودم باید کفشها را برگردانید ماهم آنهمه خدمت به او کرده بودیم از حرکت او ناراحت شده و گفتیم کفش به شما نخواهیم داد موضوع گذشت در پایان سال رفتیم نتیجه پایان سال را بگیریم . دیدم مردود شده ام خیلی تعجب کردم درست است نمرات من خیلی بالا نیست و لی هیچ درس را از 10 کمتر نگرفته بودم و دردرسهائی که از 7 بود هم کمتر نگرفته بودم به آقای رعیت مراجعه کردیم متوجه شدیم نمره ورزش به ما صفر داد و آقای رعیت هم می گوید ورزشکاری که نمره ورزشش صفر است نمره انضباط او هم صفر است و با این دو صفر ما مردود شده ایم مربی هم می گفت کفش ها را بدهید تا نمره ورزش شما را 20 بدهم من ودوستم که این موضوع را ظلم و زورگوئی می دانستیم . تصمیم گرفتیم زیر بار این زور نرویم . نرفتیم و موضوع را برای خودمان حل کرده بودیم چند روزی گذشت قرار شد مسابقات آموزشگاهها در محلات برگزار گردد بنابراین تلاش زیادی صورت می گرفت که تیمهای محلات با بهترین وضعیت در مسابقات شرکت کنند. آمدند سراغ ما تا در خصوص کشتی همکاری کنیم ماهم گفتیم اصلاً در مسابقات شرکت نمی کنیم موضوع به اداره کشیده شد و بالاخره با وساطت رئیس تربیت بدنی نمره ورزش ما داده شد و به طور طبیعی نمره انضباط و ما هم قبول شدیم و پیروزمندانه به کشتی بازگشتیم و با مربی دوباره صمیمی شدیم مسابقات شروع شد و من در کشتی اول با تشویق بسیار زیاد تماشا چیان به قهرمان استان با امتیاز باختم و ناراحت از تشک بیرون آمدم . مربی آمد و خسته نباشی گفت در همان حالت به من گفت کفشها را در بیاور می خواهم بدهم به یکی از ورزشکاران و ماهم روی اعتماد کفشهای را در آوردیم و تحویل مربی دادیم ولی دیگر رنگ آن کفشها راهم ندیدیم
مربی کشتی
خوب یکی از ورزشهای جدی و مداوم من کشتی بود همه سعی خود را می کردیم تا کشتی در محلات شکل بگیرد . من کشتی را در باشگاه تاج شروع کردم . اما بعد از مدت کوتاهی آنجا تعطیل شد و ما محلی برای تمرین نداشتیم با موافقت رئیس هنرستان تشک ها را به داخل یک اتاق بردیم و تمرینات را آنجا انجام می دادیم . قرار شد آنجا را هم خراب کنند و ناچار تشک ها را به راهروئی در استادیوم به طول و عرض 2 ×10 متر بردیم واقعاً کار سختی بود اما استقبال بسیارخوب در این راهرو برق هم نبود با چراغ در آنجا تمرین می کردیم با تلاش و پیگیری یک سالن مناسب در مدرسه ایرانشهر سابق و سیدمهدی صدر کنونی دراختیار کشتی قرار گرفت و تقریباً خانه به دوش کشتی تمام شد در تمام این دوران مسئولیت حمل و نقل ، آماده کردن محل و ... بعهده من بود و عاشقانه موضوع را پیگیری می کردم گاهی بعضی از پیشکسوتان مثل آقای جاوید ، خراسانی ، صادقی ، اکبری و .... می آمدند کمک می کردند اما گرداننده کار من بودم . تمرینات با من بود و آموزش کشتی گیران به نوعی بر عهده من تا اینکه یک مربی کشتی از قم به محلات آمد او لیسانس تربیت بدنی بود و تا آنروز در محلات ما لیسانس نداشتیم . او با توجه به سوابقش به کشتی آمد و سروسامان به کشتی داد . از وجود او بسیار بهره بردیم . ما هم کنار او هم خودمان کشتی می گرفتیم و هم تمرین می دادیم .این روند ادامه پیدا کرد تا اینکه بعد از یک سال او هم به قم بازگشت و با رفتن او حکم رسمی مربیگری کشتی به من داده شد و ماهانه مبلغی را هم به عنوان مربی به من پرداخت می کردند . خوب کار سختی بود من هنوز دانش آموز بودم اما اعتماد تربیت بدنی و بخصوص خانواده ها باعث شده بود به سمت مربیگری برگزیده شوم . خیلی تلاش می کردم تا رعایت همه مسائل در محیط کشتی صورت گیرد . به هر صورت تا موقع مجروحیت من در کشتی به عنوان یک خادم در کشتی خدمت کردم و دوستان و شاگردان زیادی از آن دوران برایم باقی ماند . در آن زمان کشتی محلات دوران شکوفائی را طی می کرد . مدالهای فراوانی را در کشتی برای شهرمان به ارمغان می آوردند . کشتی ورزش اول شهر شده بود و هیچگاه فراموش نمی کنم وقتی مسابقات قهرمانی استان در تهران برگزار می شد تماشاچیان تعجب می کردند که این کشتی گیران از کجا هستند محلات را درست نمی شناختند استان هم تیمهای قوی مثل شمیران ، ری ، کرج ، قزوین ، قم و .... را داشت و تیم ما جزء سه تیم بر تر استان بود . علاوه بر آن تیمهای فوتبال هم برای آمادگی به سالن می آمدند و از تمرینات ورزشی و بدنسازی ما استفاده می کردند . سالن کشتی پایگاهی برای همه ورزشکاران بود
بازی فوتبال و محروم از تلویزیون
در محلات کسی تلویزیون نداشت چون اولاً مردم مذهبی محلات تماشای آن را حرام می دانستند و اگر کسی هم داشت مخفیانه از آن استفاده می کردند . روزها آنتن تلویزیون را می خواباندند و شبها سرپا می کردند و ما هم که خیلی علاقمند بودیم بازیها را بخصوص بازیهای تیم ملی را ببینم ناچار به دلیجان می رفتیم .با ماشین ، با دوچرخه و شاید باور کردنی نباشد که گاهی 25 کیلومتر را پیاده می رفتیم تا بازیها را در دلیجان ببینم البته در دلیجان هم راحت نبودیم . چون در رستوران تلویزیون داشتند و در بسیاری از مواقع آن را خاموش می کرد . واقعاً چقدر سخت بود که در لحظه های حساس تلویزیون را خاموش می کردند . بعد از مدتی دایی عباس که در میدان شهر قهوه خانه داشت یک تلویزیون خرید و ما و علاقمندان را نجات داد . شما نمی توانید تصور کنید که روزهایی که بازی از تلویزیون پخش می شد قهوه خانه جای سوزن انداختن نبود نفری 5 ریال همراه با دو چای پررنگ کهنه جوش لحظات شیرینی برای ورزش دوستان بود .البته تلویزیون سیاه و سفید . مملو از برفک که به سختی می شد بازیکنان و توپ را دید و بدتر آنکه اگر لباس دو تیم تیره بود اما آن روزها همین تلویزیون هم نعمتی بود . البته گاهی هم تاجی ها و پرسپولیس ها در قهوه خانه به جان هم می افتادند در نیمه های شب هم گاهی برای تماشای مسابقات بوکس محمدعلی کلی به قهوه خانه می رفتیم و البته اوج این مسابقات بازیهای آسیایی تهران بود که تعداد تلویزیونها هم بیشتر شده بود و تقریباً روزانه 10 تا 12 ساعت پای تلویزیون مسابقات را تماشا می کردیم
دیدار بازی پرسپولیس و تاج
هر زمان که دو تیم معروف پایتخت بازی داشتند ترتیبی داده می شد تا در تهران یک بازی دوستانه ای انجام شود و بعد از آن بازی تاج – پرسپولیس را هم ببینیم وتقریباً همه بازیها را به همین شکل انجام می دادیم . اما یک روز اتفاق جالبی افتاد من با سه نفر از دوستانم قرار گذاشتیم برویم اصفهان و بازی تاج و سپاهان را ببینیم . از محلات حرکت کردیم و آمدیم دلیجان . در دلیجان خیلی معطل شدیم ولی موفق به پیداکردن ماشین نشدیم بالاخره یک ماشین کوچک سوزوکی آمد و گفت سوار شویم . در بین راه متوجه شدیم او بخاطر اینکه ماشین سنگین باشد و باد تریلر او را اذیت نکند ما را سوار کرد . سرعتش بسیار پایین بود ما هم که عجله داشتیم ولی بالاخره رسیدیم . اماچه فایده بلیطی در کار نبود همه بلیط ها فروخته شده بود . در بازار سیاه هم بلیط پیدا نکردیم ناامید شده بودیم و اطراف استادیوم می گشتیم شاید بلیط آزاد تهیه کنیم . متوجه شدیم یک محلی بعضی از اصفهانی ها داشتند از یک دیوار بالا می رفتند . ما هم تصمیم گرفتیم ازآنجا به داخل استادیوم برویم . من قلاب گرفتم و دوستانم را به بالا فرستادم حالا خودم پایین بودم و هیچکس برای من قلاب نمی گرفت دوست من از بالای پشت بام یک 2 ریالی دست گرفته بود و مرتب به افرادی که از آنجا می گذشتند می گفت آقا تو را بخدا این دو ریال را بگیر و دوست ما را بفرست بالا . ولی کسی گوش نمی داد . ناچار شدم خودم دست بکار شدم رفتم عقب و دورخیز کردیم و به دیوار راست شدم و با هر مصیبتی بود دستم را به لبه پشت بام رساندم .دوستانم هم دستم را گرفتند که مرا بالا بکشند . در همین حال پاسبانها هم با شدت به سمت ما می آمدند . دستم در دست دوستان . نه می توانستم بالا بروم .نه می توانستم به پایین بپرم امکان رسیدن و خوردن باتوم فراوان بود . بالاخره دوستان با زخمی کردن سینه و ران ما را بالا کشیدند و درست زمانی بودکه باتوم ها به دیوار خورد . کافی بود فقط چندلحظه دیرتر این کار انجام می شد آنوقت باتوم بود که باسن مرا نوازش می داد .
خوب حالا بایستی جایی برای نشستن پیدا می کردیم ولی جایی پیدا نکردیم جمعی از افراد روی پشت بام ایستاده بودند . ما هم خودمان را به آنجا رساندیم و خوشحال از اینکه موفق شدیم بازی را ببینیم حدود 10 دقیقه از بازی نگذشته بود که سقفی که ما روی آن ایستاده بودیم فرو ریخت و همه ما با آجر و ... پایین افتادیم سرخیلی از تماشاچیان شکست . آمدند و ما را از لای آجرها بیرون می بردند و برای مداوا به کنار زمین کار پانسمان انجام شد ولی همه ما در کنار زمین و بعنوان تماشاچیان ویژه بازی را تماشا کردیم و تماشای آن بازی برای ما بسیار لذت بخش بود
فوتبال و تیم داری
اولین تیمی که خودجوش و با کمک خود بچه ها در محلات شکل گرفت پیکان بود و بعد از مدتی تیم پرسپولیس شکل گرفت حالا تمام فکر و ذکر ما فوتبال بود . با بچه های تیم ساعات بیکاری را می گذراندیم . منتظر جمعه بودیم و بازی فوتبال در کوچه و صحرا نیاز هر وقت فرصت می کردیم بازی را راه می انداختیم کم کم وضعیت تیمها بهتر می شد با بعضی از بچه های تهران هم آشنا شده بودیم گاهی از تهران هم تیم دعوت می کردیم . یک بار در دوران پرسپولیس قرار شد تیمی از تهران به محلات بیاوریم که سه نفر ملی پوش جوانان در آن بود اسماعیل نوربخش و مهدی دنیوی زاده و یکی دیگر. هر چه فکر کردیم آنها را کجا اسکان بدهیم فکرمان به جایی نرسید ، بالاخره یک نفر از دوستان گفت حاجی اگر با پدرم صحبت کنی یک خانه دارد خالی از سکنه است و نوساز . تیم میهمان را آنجا اسکان دهیم چون پدرش را می شناختیم و به خسیس بودن معروف ، اما از روی ناچاری سراغ او رفتم و از او درخواست کردم . او در عین ناباوری گفت میهمانان شما ، میهمان ما هم هستند و کلید را داد و گفت هر کار دیگری هم داری به ما بگو ، خوشحال و خندان آمدیم خانه را تجهیز کردیم . هر کس از خانه چیزی آورد پتو ، بالش ، موکت و .... بالاخره تیم آمد . مردم مشتاق چه استقبالی از نفرات تیم ملی نمودند .روز مسابقه تیم ملی پرسپولیس محلات کجا و تیم تهرانی که سه ورزشکار ملی پوش هم داشت . اما آنها با ما مدارا می کردند و در نیمه اول فقط یک گل به ما زدند در وسط نیمه بزرگترها آمدند و تقریباً اجبار کردند که بهترین های محلات به زمین بروند خوب همه چیز را ما آماده کرده بودیم و حالا موقع بهره برداری بود این اتفاق افتاد و تیم تهرانی هم که متوجه موضوع شدند هفت گل ناقابل تقدیم به آنها کردند . این مسابقه تمام شد و رفت ولی بدهی فراوانی را برای من گذاشت . رفت و آمد به شهرها آغاز شد ما هم به دلیجان ، خمین ، تهران برای بازی می رفتیم و آنها هم به محلات می آمدند . فوتبال جزئی از زندگی ما شده بود و بعد از پرسپولیس تیم پهلوی تشکیل شد .
بعداز مدتی یک تیم جوان با سرپرستی داور غلامرضائی تشکیل شد به نام هما که دوران بسیار خوب و دوست داشتنی بود دوران شکوفائی فوتبال شهرستان محلات هم بود . تیمهای زیادی تشکیل شده بود .
مسابقات سروسامانی گرفته بود و به هر صورت دوستان بسیار باارزشی در این تیم داشتیم که هیچگاه یادوخاطره آنها فراموش نمی شود